تبلیغات
مرد شب

از این‌جا رفتم

شنبه 2 بهمن 1389  04:08 ب.ظ


نمی‌دانم کسی هست هنوز که به این‌جا سر بزند یا نه. اما من رفتم این‌جا:

gozare-iranshahr.blogfa.com

نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

استتوسی از خودم در فیس‌بوک

دوشنبه 26 مهر 1389  12:36 ق.ظ

دو طیف آدم هستن که همیشه مثل یک‌جور جزیره‌ی مخوف و ناشناخته، با ظاهری سترگ و قابل احترام بهشون نگاه کردم. اولین دسته، پیرمردهای کشاورزی که تمام زندگی‌شون رو در ده به کشاورزی و دامداری و باغداری پرداختن، و دوم، پیرمردهایی که بسیار باسواد بودن و تو جوونی‌شون، ازشون به عنوان روشنفکر یاد می‌شده. هرکدام‌شان، سویی از زندگی را تجربه کرده‌اند. شاید به نهایتِ آن چیزی که موجودی انسانی، توانا به تجربه کردنش است.

نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خوابِ گسترانده شده

شنبه 24 مهر 1389  06:22 ب.ظ


خستگی پاها و شانه‌هایت، سنگینی پلک‌هایت، کوفتگی گونه و دردِ گردنِ تو، همگی، بی‌آنکه متوجه‌ شوی‌اش، در خوابِ آرام، چونان برف‌های مانده بر زمین ِ بهاری شده، محو و محو‌تر شده، بر زمین فرو رفته و در هم‌آغوشی آفتابِ سپید، تصعید شده ناپدید می‌گردند. نویدش را به مژگکانِ خود بده.

نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:شنبه 24 مهر 1389 | نظرات ()

تصویر

پنجشنبه 18 شهریور 1389  02:31 ق.ظ


وارد اتاق می‌شوی. لبخندی ملیح بر لبانت می‌نشیند. کِرمی قطور و سیاه را می‌بینی که از کاسه‌ی چشم زنی که به تو خیانت کرده بود به کاسه‌ی آن یکی چشم، دارد نقل مکان می‌کند. دستِ زن را می‌بینی که همان‌طور بی‌حرکت و مایوس، بر روی قفل قفس مانده. در اتاق را می‌بندی و لخت و عور، به خیانت‌ات می‌پردازی...

نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

فردا

دوشنبه 15 شهریور 1389  08:16 ب.ظ

 

و فردا با سبدی خواهد آمد

در سبد خویش چه دارد؟
تخم‌مرغی که خودت خواهی گذاشت.

فردا خواهد آمد

سبد از چیست؟
تکه‌های ریسمانی‌ که خدا با آن از زمین به آسمان رفت.


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

دو تکه داستان

پنجشنبه 4 شهریور 1389  07:31 ب.ظ

 

اینی که این پایین هست رو، من شدیداً موقع نوشتن‌اش، تحتِ تاثیر ِ (یا سلطه‌ی!؟) پیکر فرهادِ عباس معروفی بودم. قصد داشتم ادامه‌ بدم و هنوز هم این قصد رو دارم. اما شاید بیست یا سی روزی باشه که دست نبردم بهش. حالا یه ذره‌ش رو این‌جا بذارم.

آرام، دست راستم را به صورت‌تان نزدیک می‌کنم. اتاق تاریک است و من تنها سایه‌ای از شما را می‌بینم که بر روی تخت نشسته‌اید دست به سینه. نمی‌دانم لبخند بر لب دارید، یا اخم کرده‌اید. اما دست‌ِ راستم که نزدیک‌تر می‌شود به شما، احساس می‌کنم که بغض کرده‌اید، چرا؟ بض‌تان از ترس نیست. از حضور من به تنگ آمده‌اید؟ یا می‌ترسید من غریبه‌ای باشم که در تاریکی خزیده و بر روی تختِ خلوت‌گاه‌مان آمده؟ می‌فهمم که لب‌هایتان می‌لرزد. من این را می‌فهمم. در تاریکی پنهان‌اش نکنید. بغض نکنید، از شما خواهش می‌کنم که بغض نکنید. ببینید، ببینید که با دستِ راستم صورت‌تان را نوازش می‌کنم. شما را به خدا آرام شوید. دستِ دیگرم را می‌خواهید تا آرام شوید؟ نمی‌شود... آخر... آخر... نه... صورتِ شما زندگی دارد. رنگ و لعاب خدادادی دارد. دستِ دیگرم خونی است. همیشه می‌گفتید که ناخن‌هایت بلند شده، بگیرشان که آنقدر بلند نشوند که بشکنند و اگر هم نشکنند چون بلد نیستی درست کوتاه‌شان کنی، ناخن‌گیر را که زمین می‌گذاری، مشتی ناخن کج و معوج برایت می‌ماند. اما من همیشه تنبلی می‌کنم. و این بار، کار دستم داد. ناخن‌هایم بلند شده بود و تیز. دست‌ِ دیگرم مشت شده بود و فشارش که دادم، در گوشت فرو رفت و حالا هم که دارد خون از میان‌ش می‌شرد. نگران نباشید، آن‌طور نگاهم نکنید، تخت را خونی نکرده‌ام، مطمئن باشید.

دراز کشیده‌ام بر تخت و گردن و سرم را به دیواره‌اش تکیه داد‌ه‌ام. سرتان را گذاشته‌اید وسطِ سینه‌ی عریان و بی‌مویم و دراز کشیده‌اید و خود را بر رویم رها کرده‌اید. چشمان‌تان را نمی‌بینم. آرام، اهسته دم فرو می‌دهید. موهای‌تان بر سینه‌ی گرم و اندک مرطوب شده از عرق‌ام پخش شده‌اند. خدایا... چقدر نرم‌اند... حس‌شان نمی‌کنم... چقدر زیبا رها شده‌اند. از میانه‌ی سرتان منحنی‌وار به پایین‌ ِ سرتان و بالای سینه‌ام حرکت کرده‌اند، نیمی‌شان بی‌درنگ با قوسی به زیر سرتان پناه برده‌اند و نیم دیگرشان آن را با تعقری ادامه داده، خیز برداشته‌اند و بی‌هیچ شتابی خرامان به زیر گردنم جسته‌اند تا در آن‌جا به مانند موج‌هایی بس کوچک که به ساحل می‌رسند و مرگ را درست زیر چانه‌شان حس می‌کنند و می‌فهمند که دیگر لحظه‌ی بعد برای‌شان، بودن معنایی نخواهد داشت اما درشکار لحظه‌های عکاسی که مرغ ِ دریایی ِ ماهی به منقاری را شکار کرده برای همیشه بودن‌شان معنایی دیگر جز نیستی ِ محتوم گرفته، به سرنوشتِ مقدر‌ شده‌شان تن در دهند و مرگ را در وجودخواهش‌های لحظاتی دیگر، لمس کنند.


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

دو داستان علمی-تخیلی

دوشنبه 18 مرداد 1389  01:38 ق.ظ


این دو داستان علمی-تخیلی رو از دست ندید که جداً ازرش خوندن دارن.

آن‌ها (نوشته‌ی رابرت ای هاین‌لاین)
http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.1052

تیره بودند با چشمان طلایی (نوشته‌ی ری بردبری)
http://fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.698


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

روزان بی‌ابری

دوشنبه 11 مرداد 1389  11:50 ب.ظ

 

چراغ علاء الدین را فوت کردم و فرت فرتی صدا داد و خاموش شد.

 

چشمانم را بسته بودم و عجبا که باد چه قوی می‌کوفت بر صورتم و به دماغم فرو می‌رفت و آفتاب هم از بالای چشم راستِ بسته‌ام به من ترحم می‌کرد و من می‌سوختم و حرص می‌خردم که چیه؟ آدم ندیده‌ای؟ آدمی که حرص می‌خورد و تحقیر احساس می‌کند و تف می‌فرستد به جد و آبادش که اخر این‌جا چه می‌کند. ندیدی؟ تو که باید دیده باشی فت و فراوان. می‌آیم خانه و هی سوال پیچ می‌شوم و هی حرص می‌خورم... داشتم ازسکوی کنار اتوبوس پایین می‌آمدم تا سوار اتوبوس شوم که پایم لیز خورد و یکدور چرخیدم و دستم کوبیده شد به اتوبوس و وقتی که برگشتم و داخل آن را نگاه کردم، نگاهم به نگاه دختر جوانی افتاد و خندید و من سر تکان دادم که "می‌بینی؟ آخر من چه می‌کنم این‌جا؟"

 

حالت که خراب است، احساس یاس و ناامیدی که می‌کنی، آن وقت ملت است که موز می‌خورد و می‌اندازد جایی که تو پایت را بر رویش گذاری و آن‌گاه به تو بخندند و تو سر تکان دهی که "میبینی؟ آخر من چه می‌کنم این‌جا؟"

 

و این روزان چقدر تکراری‌اند. چرا هیچ اتفاقی نمی‌افتد؟

 


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

دنیای این روزای من

شنبه 9 مرداد 1389  12:43 ب.ظ

 

دو قفسه کتاب در بالای سرم، دو طبقه کتاب در سمت راست‌ام، این کامپیوتر و برنامه‌ی ورد و اینترنت اکسپلورر و موزیلایش (مدیا پلیر دیگر کاربردی ندارد در این رایانه)، تلسکوپی که روبه‌روی اتاقم، درست جلوی در حمام، بلااستفاده افتاده و خاک می‌خورد، گوشی موبایل‌ام، دو سه عدد سال‌نامه و دفترچه یاد‌داشت که گه‌گداری درش چیزهایی می‌نویسم، یک عدد خودکار یوروپن که هدیه‌ی دوستی عزیز است، دو سه خودکار معمولی، یک عدد اتود که از پنجم دبستان عین خر دارد برایم کار می‌کند، و... خودم.

 

این‌ها شاید همه چیزهایی باشد که من دارم. البته هستند چیزهای نوستالوژیکی که نگه‌شان داشته‌ام (دو تکه سنگ که نمی‌دانم چخماق هستند یا خیر اما به هم برخوردشان که می‌دهم، جرقه از خود در می‌کنند و بویی چون پر سوخته، یک عدد فسیل ِ دندان درازی به طول 4-5 سانتی‌متر که خیلی خفن است!، و از این‌جور چیزهایی که به شدت در مقابل اقداماتِ تخریبی مادرم ازشان دفاع کرده‌ام)، اما کاربردی برایم ندارند و این‌جا نیز نامی ازشان نیاوردم.

دارایی‌های من تنها همین‌ها هستند. همه‌ی زندگی من به این‌ها خلاصه می‌شود. اما... موضوع این‌جاست که نسبت به هیچ‌کدامشان احساس تعلقی ندارم. کتاب‌هایمرا از من بگیرند، ورق‌هایم را بسوزانند، فسیل و آن سنگ‌ها را بشکنند و دور اندازند... همه و همه، از دست دادن هیچ یک، آزارم نمی‌دهد. تعلق خاطری ندارم بهشان. حتا به خودم. بودن یانبودنِ خودم نیز، چندان خاطری از من به خود مشغول نمی‌کند. بودن من، برایم نسبت به نبودنم، یکسان است. هرچند که بودن، تجربه‌ی تجربه باشد. هرچند که من نسبت به هر تجربه و هر احساس و هر ممکنی که ممکن است برایم، عشق بورزم و از هماوردی و همراهی‌شان لذت برم.

مدت زمان زیادی است که از همه چیز دورافتاده‌ام و در این دور افتادگی، غریبه‌وار می‌زیم. مدت زمان زیادی است که روزها از خواب بلند می‌شوم و دست و روی می‌شویم و خنکای آب را که حس کردم، پا از دست‌شویی بیرون می‌گذارم و صبحانه نخورده، یک لیوان چای پر رنگ می‌خورم و می‌روم به سراغ کتاب‌هایم و کتاب را که دستم می‌گیرم، سر خورده از این یک‌نواختی در عین غیر یک‌نواختی، شروع می‌کنم به خواندن. هرچند که مدتی است که انگار دارم از این خلسه‌ی عادت کردن به این رویه بیرون می‌آیم، اما باز هم انگاری که این تلاش ناخودآگاهانه برای شکستِ رویه‌ام با تلاش آگاهانه‌ی خودم برای خفه‌خوان کردن آن تلاش نفرت‌انگیز برای شکستن رویه روبه‌رو می‌شود.

 

جدا مانده از همه چیز. بی‌هیچ بندی، بی‌هیچ قیدی، بی‌هیچ نگرانی از همه‌ی اطرافم. نظاره‌گری صرف، موجودی نشسته به نظاره‌ی موزونی دنیا و ناموزونی اطراف.

سخن از راضی بودن یا نبودن من، از این حال و روز نیست. هیچ فکری به این راهی که در آن افتاده‌ام، نمی‌کنم. نمی‌دانم که فردا آیا می‌توانم از این حال‌زی بودن گامی به پس یا پیش بگذارم، نمی‌دانم... . بحثِ خسته شدن است. خسته شدن از تنها نگریستن و تنها اندیشیدن و تنها با خود، حرف زدن.

 

آری، منِ انسانِ مفلوک و محتوم و مختوم به تنهایی، از این تنهایی خسته شده‌ام.


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

وجه خری

یکشنبه 27 تیر 1389  01:50 ق.ظ


یک وجه:

خر را ببین. نگاه‌اش کن. سوارش شو. بار بر رویش بگذار. غذایش بده. همین‌طور اسب. می‌توانی با سگ و گربه و طوطی و میمون و هر حیوان دیگری، برخورد نزدیک از نوع سوم داشته باشی، اما نکته این‌جا است که در رفتار با این حیوانات، ترس و خوف معنا ندارد؛ تا زمانی که کاری نکنی تا آن‌ها احساس خطر نکنند. در این صورت می‌توانی آن ها را بسیار به خود نزدیک کنی. رفتار غیرقابل پیش‌بینی ندارند، مگر در صورت بیماری.

 

تا زمانی که خر را نیّه نکنی، او به تو هیچ کاری نخواهد داشت. تا زمانی که سگ را سنگ نزنی، توله‌اش را آزار ندهی، غذایش را شریکِ ناخوانده نشوی، پاچه‌ی تو را به عنوان درس عبرت و ندامت نخواهد گرفت. تا زمانی که مارگونه مانند به گربه نزدیک نشوی، او به تو پنجه نخواهد نمایاند و فش و فش نخواهد کرد و دندان‌های آغشته به کزاز و وبا و طاعون و انگل و هاری و هزاران بیماری ناشناخته‌ی دیگر به همراه چاشنی آشکار دردش را که ناگهان به تو پیش از گربه حمله می‌کنند، به نمایش نخواهد گذاشت.

 

اگر این اصول بدیهی و آشکار را رعایت کنی، می‌توانی مطمئن باشی که حیوانات به تو کاری نخواهند داشت. حتا می‌توانی با خیال آسوده در میان زنبورها قدم بزنی، اما به شرطی که تند حرکت نکنی، نزدیک لانه و یا کندوشان نباشی، و یا نخواهی گلی را که متعلق به زنبوری با شکم زرد و نوارهای سیاه (و یا برعکس؟) است و آن‌جا دارد جانانه شهد می‌نوشد و با یار خویش در جانِ خویش مشغول رقص است و نوا، ببویی.

رفتار غیرقابل پیش‌بینی نخواهند داشت مگر که از سمّی مست شده باشند.

 

 

غیرقابل پیش‌بینی نیستند. پس شناخت‌شان هم آسان است. پس می‌توان با دغدغه‌ی کم‌تری کنارشان زیست. پس می‌توان از وجودشان آسوده بود. پس می‌توان برای سامان امور روی‌شان حساب باز کرد. می‌توان حتا با عشق به‌شان نزدیک شد و دستی بر رویشان کشید و سیبی/تکه‌ گوشتی/آب و شکری بر دهان‌شان گذاشت.

آن‌ها حیوان‌اند.

 

 

وجه دیگر را مدتی بعد، نگارش کرده، خواهم گذاشتش.



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

کمی با آندره مالرو

پنجشنبه 24 تیر 1389  01:07 ق.ظ


- پس این درد از کجا می‌آید که کیو در خود هیچ حقی نسبت به آن نمی‌دید، ولی آن درد هر حقی نسبت به او برای خود قائل بود؟

آندره مالرو، سرنوشت بشر، سیروس ذکاء، صفحه‌ی 50

نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

گ*

یکشنبه 13 تیر 1389  02:39 ب.ظ


اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم. الان کلن همه چیز فرق کرده.

-----------------------------------------------------

 

بی‌معرفت نبودید شما.

یادمه هر وقت میوه پوست می‌کندید، اگه اون دور و بر بودیم، حتما به ما تعارف می‌کردید.

چیپس می‌دادید به زور بهمون.

بازی می‌کردید باهامون.

پیامک می‌دادید واسمون.

اما.

بی‌معرفتی کردید.

دل ما اینو می‌گه‌ها؛ وگرنه ما خودمون مشکلی نداریم که، بهتونم گفتیم.

این دل ما، دله لامصب.

این چیزا سرش نمی‌شه که.

حرف، حرف خودش باید باشه.

جولون می‌ده واسه خودش.

از یه ور سینه، خودشو می‌کوبه به یه ور دیگه؛ که چی؟ چی می‌گه؟
می‌گه منم کسی هستم دِ،  می‌گه من مثلن دلم.

به جون شما نباشه، به جون خودم، به همون خدا قسم، دقه به دقه بهش می‌گیم: آخه دلکم، عزیزکم، خب کاره دیگه، شده، چی‌کار می‌خوای بکنی؟

ولی این حرفا سرش نمی‌شه که.

یه بار نشست مثل بچه آدمیزاد هرچی رو که با خودش لب می‌زد، ریخت وسط تو دایره.

 

 

اینا رو دله داره می‌گه:
بگذریم از همه‌ی اتفاقاتی که ده سال پیش افتاد. ده سال پیش خیلی زمانه. ناسلامتی یه دهه می‌شه. بگذریم از اون زمانایی که تو تازه اومده بودی و داشتی جا میوفتادی. بگذریم که ما داشتیم خو می‌گفتیم. بگذریم که روز و سالی همینجوری اومد و رفت. اما از یه جایی به بعد نمی‌شه آدم بگذره. از اونجایی دقیقا که مهمترین اتفاق یه ادم تو زندگیش میوفته. موقعی که آدم عاشق می‌شه. دیگه باید یواش یواش مرور کرد. اما شاید برات وقت تنگ باشه. همون ترس همیشگی اومده سراغم. همون ترسی که هی سقلمه می‌زنه که: هوووی، حواست هست؟ چیزی نگی که ... برداشت بد بکنه." یا: الاغ، حرفی نزنی که واسه ... بد تموم بشه. نکنه یکی ببینه برداشت بد بکنه. نکنه ... ناراحت بشه. الان دور و بر کامپیوتر ... کیا نشسته‌ن؟ ... هست؟" یادمه دو سه سال پیش، استقلال بازی داشت و همون موقع هم داشتم باهات چت می‌کردم. تو گفتی برو بازی رو ببین. من گفتم صحبت با تو برام مهم‌ته از بازی استقلال. ولی نگو ... اون‌جا بوده. چقدر بد شد. همین ترس همیشه باهام بود. نمی‌تونستم حتا غیر مستقیم با استفاده از این چیزا (کامپیوتر، پیامک و....) باهات حرف بزنم. می‌موند، نگاه. یه جایی تو اینترنت خونده بودم که اگه می‌خواید کسی رو عاشق خودتون کنید، بهش عمیقا نگاه کنید. به عشق و دوست‌داشتنی که تو قلبوتن نسبت به اون آدم حس‌ می‌کنید فکر کنید و نگاهش کنید. ارتباط چشمی خیلی مهمه. مهم‌ترین کار واسه عاشق کردنه. من امتحان نکردم درست. هیچ‌وقت فرصت نشد. هروقت اودم نگاه کنم به چشمات، موندم. نتونستم... تا به حال به چشمات نگاه کردی؟

اما تا دلت بخواد کاری کردم که شاید همه‌ی ادمای مثل من بکنن. سعی در جلب توجه. هرجور شده. جک گفتن. حرف زدن. چرت و پرت گفتن. بازی کردن. همه‌ی اینا. چه آدم اکتیوی. ولی فایده‌ای هم داشت؟

نداشت. فایده نداشت و این‌جاست که دلم واسه خودم شروع می‌کنه به سوختن. فکر می‌کردم اگه تو هرچندتا پیامکی که برات می‌فرستم یه دونه "..." بذارم، این کار وابستگی بیاره.  ولی نشد. نیاورد. چرا این کارا هیچکدوم فایده نداشت؟

می‌گن حرفی که از جان برآید، لاجرم بر دل نشیند. حرفم به دلت ننشست، نه؟ یعنی این هم دروغ بود؟

 

تو نت دنبال روش‌های تله‌پاتی می‌گشتم. مطلب زیاد بود. منم انجامشون می‌دادم، اما بازم نه. فایده‌ای نداشت مثل این‌که. تاکیید می کردن که سعی کنید با تمام وجود با کسی که می‌خواید باهاش ارتباط تله برقرار کنید، تو دلتون (یعنی من!) صحبت کنید. ولی این که واسه من کار جدید و تازه‌ای نبود. من سال‌ها بود داشتم انجامش میدادم. صدات رو خیلی زنده می‌شنیدم. از مدرسه‌ی حافظ (مهرآباد) که میومدم، تو اتوبوس فقط با تو صحبت می‌کردم. با یه خسته نباشید شروع می‌شد و تو شروع می‌کردی تعریف کردن. از مدرسه. از دوستا و معلمات. منم می‌گفتم. تومی‌شنیدی، میخندیدی.

 

 

تو این شش سال، از همه کس، از همه‌ی کسایی که میشناختمشون خواستم بیان به خوابت برات توضیح بدن. از ...، از زنمو .... از عمو .... از پدرت. ولی انگار کسی نیومد به خوابت. همین سه ماه پیش بود که یه دو ساعتی تو اوج گرما داشتم دنبال قبر زنمو و ... می‌گشتم. وقتی پیداشون کردم، گفتم: "من اومدم، شما هم بیاید، فامیلیم ناسلامتی." شبی که بهت گفتم، زار زدم، التماس کردم، خواهش کردم برید به خوابش. کسی نیومد، نه؟

 

شب، روز، صبح، ظهر، موقعی نبود که یادت نباشم. با هم همه‌جا می‌رفتیم. تو اکباتان که پایین میومدم پیاده، تو محوطه فاز یک، دستم رو جوری نگه می‌داشتم که انگار دست تو هم تو دستم بود. به جان خودم حسش می‌کردم... با هم حرف می‌زدیم. من چرت و پرت می‌گفتم، تو می‌خندیدی.

 

گفتم خنده. آخ که چقدر خوب می‌خدیدی. اون خنده‌های نازت. از این نظر، کلا حال می‌کنم که این همه خندوندمت. افتخاریه که آدم کسی رو که دوسش داره، شادش کنه. از این نظر بابامم کارش درسته. اونم کلی می‌خندوندت. نمی‌دونی چه لذتی داره که. نمی‌دونی چه لذتی داره وقتی اسمم رو صدا می‌زدی. بعضی موقع‌ها که شکلاتی شیرینی چیزی می‌اوردی، از قصد خودم رو می‌زدم به حواس پرتی تا شاید بگی "آرمان" . چندبار گفتی و خیلی هم چسبید.

............................................................

 

اینم شانس هر دومون بود. این‌جوری بشه سرنوشتمون. خیلی وقت بود یه متن ساده از خودم نخونده بودم. ساده و روون. شرمنده‌ام اگه ناراحتت کردم با اینا. دلم نمیاد نگذارمشون. دلم نمیاد.


*یادم نیست چرا اسم متن "گ" بود. شاید دلیل خاصی نداشته.


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

کوچک ابر و قطره

پنجشنبه 3 تیر 1389  11:57 ب.ظ


 

خورشید داغ بود،

تکه‌ ابرها، محتضرانه جاده‌ی خاکی را می‌پیمودند.

از خودم می‌پرسم: می‌دانند؟

 

از دامنش قطره‌ای در رفت و بارید

شادمان از تولد خویش

به آغوش زمین چکید.

از خودم می‌پرسم: می‌داند؟

 

راه‌پیمایی‌ ِ تکه ابرها؛ خودکشی‌شان؟

قطره؟ قتل؟

 

 

-------------------------------------------------------

 

دخترای ننه دریا، کومه‌مون سرد و سیاه‌ست

چش ِ امیدّمون اول به خدا، بعد به شماست.*

 

*شاملو



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

تاب بازی در مریخ

سه شنبه 25 خرداد 1389  09:52 ب.ظ


با شتاب و اشتیاق و خنده و ترسی در دل که نکند جای خالی شده اشغال شود، به طرف تاب هجوم می‌آوردم.

- بابا... بابا... بیا هول‌ام بده، یک‌جور که تا مریخ بروم.

- خیلی راهه پسر.

و من پیش خودم می‌گویم، زیاد است؟ خب باشد. اگر ده دفعه تا نهایتِ جایی که تاب امکان‌اش را دارد، بالا بروم و اگر صد دفعه پارک بیایم و هر بار ده دفعه با تاب بالا بروم، مجموع ارتفاعی که در این دفعات بالا رفته‌ام، آن‌قدر زیاد هست که به مریخ برسم.

 

همان‌ زمان هم می‌دانستم که به مریخ نخواهم رسید، چرا باز هم پیش خود جمع می‌کردم آن اندک ارتفاع بالا رفته را؟ ذهنم خود را گول می‌زد و یا از ناتوانی، به خیالی ناچیز بسنده کرده بود؟

 

نه ساله و یا ده ساله بودم که نخستین داستان خودم را نوشتم. داستانِ جک و آلبرت نامی که سفری داشتند به مریخ. به قصد آزمایش‌هایی بدان‌جا اعزام می‌شدند، و به آن‌جا که می‌رسیدند، در آغازین سفر اکتشافی خود، راه گم می‌کردند و پا به هراس‌ها و رنگ‌ها می‌گذاشتند. با کرمی هزار سر برخورد می‌کردند، به سرزمین کوتوله‌های رنگین‌کمان قدم می‌گذاشتند و کوتوله‌ای پیر پندشان می‌داد که به هنگام مواجه با خطر، چه کنند.

پایان‌اش را به یاد ندارم، داستان نگارش شده را گم‌ کرده‌ام. اما یادم هست که می‌خواستم با پسر عمویم و با کامپیوترش، کارتونی بسازیم برای این داستان. ارگی هم داشتند، و قرار بر این بود که موسیقی فیلم‌اش را هم خودمان بسازیم.

 

آن کرم ِ هزار سر، آن‌ کوتوله‌های رنگین‌کمان، و لحظه‌ی پا گذاشتنِ جک و آلبرت به مریخ، خوب در ذهنم تصویر شده‌اند از همان زمان. اصیل ِ اصیل. تصویری خیالی، مانده از ده سال پیش.

 

 

و آن شوق، شوق مریخ، شوق آن کرم ِ هزار سر، برایم دیگر مانند آن زمان نیستند. بی‌وفایی نکرده‌ام. جای‌شان را به هیچ چیزی نداده‌ام. دیگر برایم شوقی نمانده.

 

هنوز که سوار تاب می‌شوم گه‌گداری، به ارتفاع طی شده فکر نمی‌کنم. ذهن‌ام پیش ِ زمانی‌ است که طی می‌شود. طی شدن ارتفاع، جای‌اش را به طی شد زمان داده است. زمانی بالا می‌روم، زمانی به جای نخستم باز می‌گردم، و زمانی دیگر می‌گذرد تا باز هم زمان‌هایی دیگر بالا روم و باز برگردم.




نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

گهواره

جمعه 21 خرداد 1389  11:45 ب.ظ


دلا! دیدی که خورشید از شب سرد

چو آتش سر ز خاکستر برآورد

دلا! این یادگار خون سرو است.

نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

حقیقتِ چیره بر انسان

سه شنبه 18 خرداد 1389  11:21 ب.ظ

 

عاشق هیچ‌گاه نمی‌تواند روزی را درک کند که دیگر عاشقِ‌ معشوق خود نباشد. از همین رو است که پیوسته می‌گوید هیچ‌گاه بدون حضور معشوق نمی‌تواند زندگی کند و با اطمینانی خدشه‌ناپذیر، از تداوم عشق خود سخن می‌راند.

 

انسانی سخت مومن و معتقد به خدای یکتا، نمی‌تواند روزی را تصور کند که از معبودش فاصله گرفته و به وادی خدان ناباوری وارد شده. البته بخشی از این عدم تصور، می‌تواند ناشی از هراس باشد. هراس از پوچی، هراس و ترس از عقوبت الهی.

 

اما عامل اصلی چیز دیگری است. همان عاملی که معشوق را به این باور و اطمینان مطلق می‌رساند که تا عمر دارد دل در گرو معشوق خواهد داشت. و آن چیست؟
آن، وادی «حقیقت» است که رسیدن و یا فرض و گمانِ رسیدن به آن، نتیجه‌ی مستقیم‌اش ناتوانی در تصور و یا توانایی در ناتصوری حالت دیگر؛ حالت ناحقیقت و برخاسته از موضع فریب و گمان و فرض و اندیشه‌ای از پایه پوچ، از نگاه به حقیقت رسیده است.

 

انسان عاشق چه خود آگاه باشد و آن را اعلام کند و چه به این جمله نرسیده باشد، در هر صورت از نگاه خود به «حقیقتی به نام عشق رسیده».

 

عشق از آن رو در این‌جا حقیقت نامیده می‌شود که بر تمام جنبه‌های مادی و معنوی شخصی فرد، نفوذ کرده و آن‌ها را تحت تاثیر مستقیم خود قرار می‌دهد و این تاثیر در رفتار و کردار فرد نمود پیدا می‌کند. و کسی که موقعیتش را حقیقت محض بپندارد، چطور می‌تواند آن را واگذارد و طریقه‌ای دیگر در پیش گیرد؟

 

شاید به مانند فردی که در یک فضای کاملاً تاریک قرار گرفته. سیاه و سیاهی مطلق، و اگر نوری هم باشد، توانایی آن را که فرد را به وجود حالت دیگری آگاه کند، نخواهد داشت. فرد زمانی در میان انبوهی از رنگ‌ها قرار داشته، انبوهی از نورها و اشیا. لیکن کنون در جایی است که تنها یک رنگ بر همه‌ی رنگ‌ها و حالات و اشیا دیگر چیره است (صرف نظر از نوع رنگ، سیاه تنها به رنگ سیاه و نه به معنای سیاهی) و آن‌قدر این تک رنگ نیرومند است که به درون فرد نیز نفوذ می‌کند و بر ذهن و چشم و گوش بویایی او نیز مستولی می‌شود. فرد دیگر نمی‌خواهد که رنگ دیگری را ببیند و اگر هم ببیند بی‌تفاوت نگاهش را بار دیگر به سیاهی خواهد دوخت.

 

پس چرا عشق گاهی از وجود عاشق رخت بر می‌بندد، و خداوندگار رفته‌رفته از زندگی آن فرد مقید و معتقد به وجود او، بیرون می‌رود و عرصه را به سایر حالات وا می‌گذارد؟ اگر این دو حقیقت پنداشته می‌شده‌اند و اکنون دیگر خبری از این دو، در آن دو فرد نیست، پس باید از جایی شک و تردیدی در حقیقت بودن آن‌ها به وجود آمده باشد و این به شکلی، تعارضی را می‌رساند.

 

ذهنی که مسکونِ باور و حالتی است که پیوسته حقیقت پنداشته می‌شود و آن را فریاد می‌زند، چطور می‌تواند شک را پذیرا باشد و به آن میدان دهد؟


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

یک شبِ خنکِ فروردین

دوشنبه 17 خرداد 1389  08:58 ب.ظ


تنها برای لذت نوشتن، واژه‌ای که ناگه آمد و شد چند واژه‌ای بی هیچ درون‌مایه‌ای. تنها برای لذت از موقعیت:

نفت را بریز و ظرفش را دورتر به زمین بگذار. کبریت بزن، به چوب‌هایی که از رطوبت نفت در روشنای آتش می‌درخشند نگاه بینداز و کبریت را رها کن تا اجنه احضار شوند. کنون روشنایی شد، کتری را بردار و چند قدمی پامرغی‌وار به سمت چشمه برو و از آب آن، کتری را تا دو بند انگشت پایین‌تر از سرش پر کن. آن را بر روی اجاقی که درست کرده‌ای با سه تکه سنگ نسبتاً بزرگ، قرار بده.
رو به آتش بنشین، حواست باشد که زیاد دور ننشینی که از گرما بی‌بهره بمانی. شب است و سوز می‌آید و سینه پهلو می‌کنی.

قوری را در کنارت لمس می‌کنی. دست دیگرت را آرام بر روی خاک و سنگِ زمینِ سختِ دشت می‌کشی. چندتایی سنگریزه بر می‌داری و دانه دانه از زیر کتری به درون آتش می‌اندازی‌شان. چشم‌ات چون همیشه به شعله‌ی آتش که از زیر کتری به سوی تو هجوم آورده، خیره می‌شود. هیچ چیزی نمی‌بینی جزء ته از دود سیاه شده‌ی کتری. آتش هم دیگر توانش را ندارد که شعله‌هایش را به قصد تهدید تو، روانه سازد.

یادت می‌آید که صدای غل‌غل آب را شنیده ‌بودی که فریادِ هم‌آغوشی با آتش برمی‌کشید. بلند می‌شوی و از کیسه‌ی پلاستیکی‌ای که آورده‌ای، مشتی کوچک، چای به قوری می‌ریزی و آن را از آبِ به جوش آمده‌ی کتری پرمی‌کنی و آرام بر روی آتش ِ در حال خاموشی قرارش می‌دهی.

دراز می‌کشی. چشمانت را می‌بندی. پاها را دراز می‌کنی و دست‌ها را موازی با بدن، صاف بر زمین خنک می‌گذاری. خواب تو را سوار خرش می‌کند و هین کنان به راه می‌افتید. می‌روید.

خواب دستش را به گردنت می‌کشد، مویت را می‌گیرد و محکم می‌کشد. تو را نیّه می‌کند و تو جفتک می‌اندازی و پای راستت را به قوری پرتاب می‌کنی و از خواب می‌پری. هنوز سپیده هم نزده. فحش می‌دهی و به طرف دیگر غلت می‌زنی و چشمانت را می‌بندی. هوا چقدر خنک است. هیچ جونوری هم نیست که مزاحم‌ات شود.

خواب باز هم با خرش می‌آید و تو را می‌برد.



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

برای ما که تنها ایم

یکشنبه 16 خرداد 1389  10:33 ب.ظ


ساعت یک و نیم بامداد امروز، چه احساس خالص و جالب و ترسناکی داشتم.

آیا ماجراجویی، احساس تعلق و وابستگی را از بین می‌برد؟

عدم احساس تعلق و وابستگی نسبت به محیط پیرامون، پیامدهایش چیست؟

انسانی که هیچ ندارد جز خود، و خود نیز نوشدارویی برای خود نیست، چه آینده‌ای در برابرش رخساره خواهد نمایاند؟

-------------------------------------------

دوست من، نمی‌دانم امیدوار باشم که این‌جا را بخوانی یا نه، اما اگر این‌جا را می‌خوانی بدان که من و تو، محکومیم به آن پیامدی که وابسته نبودن به دنیا برایمان به ارمغان خواهد آورد. خودت آن احساس خالص و جالب و ترسناک را تجربه خواهی کرد روزی، دیر یا زود.


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:یکشنبه 16 خرداد 1389 | نظرات ()

یک واژه؛ ترس.

شنبه 8 خرداد 1389  08:32 ب.ظ


خسته نه، اما ناامید چرا. بی‌حوصله نه، اما مایوس چرا. من نای قدم زدن به آن سر خالی ساعت شنی را هم دارم، اما با ترس؟

 

چقدر برگ‌ها دیر زرد می‌شوند. چقدر میوه‌های به، دیر می‌رسند. چقدر دلم برای برف تنگ شده. ببارد و سفید کند و پاروها به هوا روند دوباره.

 

فرش زیر پایم تنها زمینه است، بی‌نقش و نگار. و زمینه‌اش هم، زمین بی‌ آب و علفی است تشنه‌ی جرعه‌ای آب یا اشک یا شبنم یا قطره‌ای چکیده از کاکتوسی باد کرده، پر آب، که معلوم نیست برای چه این همه را در خود چپانده. چکارش می‌خواهی کنی؟ جرعه‌ای از آن را به من ده تا شاید بوته‌ی میخکی رشد کند و پیچکی بپیچد و زمینه را پیچاپیچ پر کند.

 

با خودم رو راست که می‌شوم، دلم می‌گیرد. با خودم که رک صحبت می‌کنم، می‌ترسم. می‌ترسم از همه‌ی آن‌چه‌هایی که رخ خواهد داد یا رخ دادند و روح ستاندند و این گرگ و میش پر هراس را تحویلم دادند که: "بیا و حالا برو و گمان مبر که گر خسته و قوز کرده و آه کنان روی، روشنا خواهد آمد و تو خلاصی پیدا خواهی کرد.". به گمانم باید خودم را در نطفه خفه کنم. باید جلوگیر شوم از عقابم تا جگرم را نخورد و پرزور و برق و زرق نشود و من نحیف و ضعیف نشوم. اما چطور دلم می‌آید؟ دلم هم که یاری کند، توانش را ندارم. توانش را داشته باشم و دلم هم یاری کند، خودم را چه کنم؟ چطور خود را باز تعریف کنم؟ منی که در این تن و جسم تعریف شده، آرمانی که همین و دقیقاً همین آرمان است (هرچند در جزییات مبهم، اما در کلیات روشن) چطور آن کس دیگری شود؟ نه. از من گذشته انگار و من باید به عقابم غذا دهم و او را ببالانم و خود رنجور و ماتم زده به گرداگرد دیوارهای تک رنگ سفید نگاه کنم تا در پی ریزش دانه‌های شن، ببینم تا می‌شود راهی از این دیوارهای به هم پیوسته پیدا کرد و خود را از دریچه‌ای، روزنه‌ای، نقطه‌ای یا هر چیز دیگری به بیرون و آن تاب‌ها و سرسره‌های قرمز و سبز رنگ رساند و تابی خورد و خود را به پایین سراند و با دیگران، دیگرانی که از بودنشان شاد و از بازی‌شان نشاط و از خنده‌‌شان شاداب و از بوسیدن و یار کشیدن همبازی‌ای بسان خود، خوشابخت می‌شوم، نغمه‌ی فلوتی غمبار و در عین حال حظ آورنده سر دهم.

 

و دلم هنوز پر است. از آن بالای ترن هوایی که به پایین سرازیر می‌شوی، یک حجمی از چیزی ـ که شاید انرژی، شاید نعره‌ی فرو خورده‌‌ــ در درون سینه انباشته می‌شود، دل من بی‌شباهت به آن لحظات اندک نیست. پر است اما خالی نمی‌شود، شاید تفاوت تنها در همین باشد.

 

چه ترس بدی. چه ترس بدی که مجبور شوی تنها بمانی. تنهایی مشی پیامبران است، این را نمی‌خواهم. می‌ترسم. می‌ترسم.

 

بزنید بر طبل، گرداگرد آتش، دوار برقصیم، بی‌خود شده از خود، هلهله کنیم، جادو کنیم، آرام بگیریم، آرام بخوابیم، آرام شویم، آرام، آرام، هیسسسس...... آرام شوید، آرام.....



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

دورترک به کجا ای دوست؟

دوشنبه 3 خرداد 1389  11:26 ب.ظ


انگار که صد سال پیش بود. تو انگار که هزار سال پیش بوده؛ از آن زمان تا کنون، جاخوش کرده بوده در کتابی پنهان شده در اتاقکی خفه، مدفون شده در خانه‌ای زیر گل و لای خشک شده‌ی رانش کوهی که هیچ بوته و ژاژی بر آن نبوده. تو انگار کن که آن روز‌ها، چون خانه‌ای بوده نامسکون شده از ترس. صد بند انگشت غبار و خاک بر پیکر خانه آرام آرام، نرم نرم، چون خاک شدن هستی انسان‌ها در هیبت عمر، چونان پوسیدن همه‌ی درختان در همه‌ی سال‌های رفته و نرفته، این چنین آوای موزون زمان در گذر از ناهستی به هستی، و از هستی به چه؟ نشسته. خانه‌ای که اثاثیه‌اش فریاد سختشان پس از گذر از لایه لایه زمان، زمزمه هم نیست و هیچ نیست و تنها شکل مبهم‌شان است که به گوش می‌رساند؛ ما همه لطف بودیم و صفا. خانه‌ای که آجر آجرش طلا بود و حال، که چه دوده‌ای بر آن‌ها موج‌وار نشسته، انگاری که نقاشی با سبکی جدید خواسته طرحی زند برساخته از موج، که گویا باشد و فریاد زند کانونش را.

و امروز، جوانکی بیگانه، کتاب را بر می‌دارد و غبار رویش را فوت می‌کند. در را باز می‌کند و پا بدان خانه می‌گذارد. آرام، نکند پله‌ای در پیش باشد و او قدمی دیگر بردارد و یک پله پایین رود و سرش زیر غبار پنهان شود و او بماند و یک عمر دست و پا زدن و مدفون شدن در چرخه‌ی نارچخ و ناموزون و ناکوک شده‌ی زمانی که از دست رفته.

نوایی می‌پیچد در اوراق کتاب و فضای خانه. نوا از هر برگ و صفحه و جمله و واژه بر‌میخیزد، و متر متر خانه و ذره ذره‌ی غبار آن و شکل مبهم هر شئ، سخن می‌گوید و آن هم یک چیز: بی‌انصاف! تو بیگانه نیستی. تو از ما هستی و خود ما بودی و حال که کجایی؟

بلی، آری؛ انگاری که صد سال پیش بود. و عجب حکایت دوری می‌زند! عجب رنج و دردی که برده شد و حال انگار که دورترک می‌رود با هر قدم به صبح‌گاهی دیگر. می‌رود و دورترک رود و در غبار این روزهای خاک گرفته‌ی تقویم، محو می‌شود و من دست بر پیشانی گیرم و از میان مواج هوای گرم برخاسته از راه آسفالت و داغ، سراغ آن راهوار را.

 

چه بود؟ و چرا بود؟ سرشت بی‌چون و چرای طبیعت بود که جبروار، بر من غنوده بر بستر روزگار آرام کودکی، طاقی زد و من مجبور شدم زیر سایه‌ی طاق، بزرگ شوم و همه چیز را از زیر آن سایه و طاق ببینم؟ یا تقدیری بود که بدین جا رسم و بدین گونه سخن گویم و بدین گونه احساس کنم همه چیز را؟ من امروز، با من چند سال پیش چه تغییری کرده؟ من امروز، پوست انداخته و پیرایش شده؟ یا گریم شده و تکه‌هایی بر تن و جامه‌اش افزوده؟

 

چه اندوه سختی است که آدمی به چیزی شوق دارد، لیک ریسمان‌های عروسک‌گردانی این دنیا، بر دستانش انداخته نشده تا او حرکتی به انگشتانش دهد، و شود آن‌چه می‌خواهد.

 

و چه کوشش دشوار و آمیخته به اندوهی سخت‌تر است خود را مجاب کردن بدین که کاری از دستان تو، جزء دست به تلاش حدس‌گونه زدن برای رخ دادن خشنودی‌های خود خواسته، بر نمی‌آید.  


نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

هجرت سلیمان

سه شنبه 28 اردیبهشت 1389  09:27 ق.ظ


درنمایشگاه کتاب امسال، دو کتاب کوچک از محمود دولت‌آبادی خریدم. بیابانی و هجرت، و گلدسته‌ها و سایه‌ها.

 

   بیابانی و هجرت را دیروز خواندم. گلدسته‌ها و سایه‌ها هنوز مانده. هر کدام از این دو کتاب، حاوی دو داستان متفاوت است. می‌خواهم کمی از نخستین داستان کتاب بیابانی و هجرت، به نام «هجرت سلیمان» بنویسم.

 

   «جای خالی سلوچ» را به یاد می‌آورد و رنج و حزن «مرگان» را. اما تفاوتش در جایگاه مرگان و «معصومه» بود. مرگانِ سلوچ، نقش اصلی داستان را داشت و بی‌واسطه و مستقیم با بیان واقعیت دولت‌آبادی ارج نهاده می‌شد. اما در هجرت، معصومه پس از کنار زدن نقش سلیمان، قلب را به درد می‌انداخت. عناصر داستان، عناصر داستانی سنتی و ایرانی است. ایرانِ دهه‌ی چهل که دولت‌آبادی به زیبایی در اندک صفحه‌ای بخش بزرگی از آن را و سرنوشت محتوم مردمانش را به قلم می‌اندازد:

 

   مردم ده، مردمی که به هزاران دلیل موجه و غیر موجه در نگاه انسانِ انسان امروزی و حتا همان‌هایی که در همان روستاها در کانون بلایای گونه‌گون قرار می‌گیرفتند، بی‌رحم و سنگدل بار آمده بودند و باورهای متعصبانه و سنت‌ها و اعتقادات متصلبانه‌ی‌شان که در تراوش و پرده‌دری اندکی، زندگی معصومه را تنها به خاطر شهر رفتنی چند روزه به تلخی و جهنی سوزان تبدیل می‌کنند.

   سلیمانی که خود و محیط پیرامونش همین مردمان‌اند، اعتیادی که نه خانه و دامی برایش گذاشته و نه آبرو و احترامی. حال باید زخم‌زبان‌ها و نیش و کنایه‌ها و نگاه‌های معنادار و سرتکان‌ دادن‌های جگرسوز آنان را به خاطر زنی که با شهر رفتنش قحبه شده، تحمل کند. معصومه کتک می‌خورد، سلیمان فرو می‌ریزد؛ هرچه بیشتر، هرچه بیشتر. در نزد حاج‌نعمان جواب می‌شود. اتهام دزدی به امول ننه‌ی عباسعلی و به زندان افتادن دیگر تاب و توانش را به ستوه و منتها درجه‌ می‌رساند. سلیمان فرو می‌ریزد، معصومه کتک می‌خورد؛ هرچه بیشتر، هرچه بیشتر.

   معصومه هم که زن است و زن هم که زن است و از همان ابتدا هم مایه‌ی دردسر و نحوست بشر و بنی بشر. زن هم که چه خطا کرد و چه کارش به خطا کردن بماند، دیگر بی‌آبرو شده و زن بی‌آبرو به چه کار سلیمان می‌آید؟

 

"سلیمان گفت: - تو از ما نیستی.

معصومه مثل ماده گرگی دیله کشید: - سلیمان... هوووووو...

فاطمه رویش را به طرف صدا برگرداند، قدرت برگشت و پا به زمین کشید، و سلیمانی که انگار صدایی نشنیده است او را با خود برد؛ و معصومه مثل کسی که خواب می‌دیده است روی قبرستان فرو نشست."



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

نه در یک کلام؛ انسان.

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389  10:29 ب.ظ


انسان شگرف است. و انسان را شناختن دنیایی شگرف را در برابر هرکسی که بخواهد قدم در راه شناختش بردارد می‌گذارد. دنیایی که شور و ملال را می‌تواند در یک آن، به کاشف دهد. و کاشف، گیج و حیرت‌زده از آن‌چه‌هایی که به دست آورده در هر لحظه، نمی‌داند که چه کند با آن‌ها و نمی‌داند که آیا این‌ها را پیشتر کسی به چنگ‌ آورده.



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

کنش‌ها و پیامدها

چهارشنبه 4 فروردین 1389  01:26 ب.ظ


و چه کسی می‌تواند به طور کامل ادعا کند که می‌داند نتایج کنشی که انجام می‌دهد، چه خواهد بود.

شما، بی‌خبر از نتایج کوتاه مدت و دراز مدت، کاری را انجام می‌دهید که به نظر خودتان درست می‌رسد. کاری که به نظرشما درست است، مسلماً در نظرگاه شما، نتایج درستی به بار خواهد آورد و شما نیز به انتظار آن نتایج خواهید نشست. اگر انسان دقیق و نکته‌سنجی باشید و در ریز مسائل دقت کنید و به همه‌ی زوایای نهان و آشکار یک موضوع که قرار است تصمیی مبنی بر آن بگیرید دقت کنید، به احتمال قریب به یقین و اگر احتمال رخ دادن تصادف را کنار بگذاریم، نتایجی کار انجام شده توسط شما، مطابق با انتظار شما پیش خواهد رفت. اما تا به کجا این نتایج قابل پیش‌بینی و سنجش و حتا مشاهده هستند؟

شما کاری انجام می‌دهید و انتظار دارید که نتایج آن کار درست و مطابق سلیقه و خواست شما ظاهر شوند. این اتفاق رخ خواهد داد. اما بیایید ببینیم که شما تا کجا را دیده‌اید؟ لیوان آبی را می‌خورید برای رفع عطش. انتظار دارید که عطشتان بر طرف شود و این امر رخ می‌دهد. اما آیا انتظار داشته‌اید که این لیوان آب مقدمه‌ای شود برای ایجاد و یا حتا عود کردن یک بیماری؟ برای نمونه سنگ کلیه. به احتمال زیاد، خیر.

انسان، به دلیل بی‌خبری از همه‌ی حقیقت، به دلیل ناتوانی ذهنش در بررسی تمام ریز مسائل، به دلیل بالا رفتن احتمالات رخ‌دادهای آینده، ناتوان است از به تصویر کشیدن هرآن‌چه که در آینده رخ خواهد داد. از جایی به بعد، همه‌چیز آن‌قدر تیره و تار می‌شود که به راستی تشخیص میش از گرگ امکان‌پذیر نیست. و به مانند مردی کوه‌نشین و عاری از هرگونه سواد و حتا تجربه‌ای است که تصمیم گرفته ناگهان، آب و هوای دو روز بعد را پیش‌بینی کند.

 

این واقعیت موجود برای انسان زمان حال، بسیار مهم است. بدین خاطرکه انسان مدرن، انسان امروزی، تصمیماتی می‌گیرد که بر تمام جنبه‌های زندگی‌ تماماً جمعی‌اش تاثیرگذار است.

امروز، این واقعیت، هم برای فرد و هم برای جمع مهم و شاید حتا حیاتی است. باید اندیشید، تا جای ممکن، و آن‌گاه تصمیم گرفت. مسلم است که تا ابد اندیشیدن فایده‌ای ندارد، باید دست به عمل نیز زد، و دیوانگی و جنون اندیشه و وسواس خطر نکردن را رها کرد، اما تنها تا زمانی که مطمئن شدیم وقت را دیوانه‌وار از دست نخواهیم داد و از داده‌ها و اطلاعات، استفاده‌ی معقولانه‌ی ممکن را داشته‌ایم.

 

فرد، ممکن است با یک تصمیم، زندگی احساسی و عاطفی خود را، و با تصمیمی دیگر، زندگی مادی و جسمی خود را، به نابودی و یا به سعادت برساند، در راهی با هزاران پیچ و خم، در راهی با جزییات غیرقابل‌ پیش‌بینی،  غیرقابل محاسبه. فرد، انسان، موجودی است جمعی، و نه منفک از دیگران، نه در پیله‌ی تنهایی خود، ساکن است در جامعه؛ تصمیماتش، مستقیم یا غیر مستقیم بر همه‌ی پیکره‌ی جامعه تاثیر خواهد گذاشت. هرچند چون تاثیر بال زدن پروانه‌ای کوچک بر توده‌ هوایی باشد. تاثیر بال زدن انبوه‌ای از پروانگان اما بی‌شک تاثیر بیشتر و قطعی‌تر و قابل مشاهده‌تری بر آن توده هوا خواهد گذاشت.

 

این، واقعیتی غیرقابل انکار است که گاه همه چیز، آن‌طور که انسان می‌خواهد پیش نمی‌رود؛ چرا؟



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 فروردین 1389 | نظرات ()

هستِ انسان

سه شنبه 11 اسفند 1388  09:15 ق.ظ


آن‌هایی که سرودند، نمردند و آن‌هایی مردند که سوزاندند، سروده‌ها را.

آن‌هایی که در طول خط خود را به گا... دادند، در دفتر به گا... رفته‌ها ماندند و دیگران که به گا.. رفته نبودند، برخی‌شان مردند و برخی‌شان سرودند و ماندند.

 

من انسانم، یک فرد که می‌فهمد و استقلال دارد و افسار اختیارش در عنان خویش است (یا این‌طور گمان می‌کند) و هرسو که بخواهد می‌تازد. تازیانه اگر بخواهد بر می‌دارد و شمشیر اگر بخواهد بر زمین می‌نهد. اگر بخواهد سواره می‌شود و اگر بخواهد سوار می‌کند. من آن کسی هستم که انسانش نام می‌نهند. انسانم و بر سرزمین مرموز هستی قدم گذارده‌ام و با رموزش و با وجودیت و وجودش، در پیکار و سازش هر لحظه هستم.

انسان، خواه حیوان باشد و خواه حیوانیت را با پرده‌ی انسانیت بپوشاند، باز هم انسان است. می‌فهمد و فهمش، او را به کجاها و ناکجاها و آبادی‌ها و خرابه‌ها و سرزمین‌های نامکشوفه‌ی وجود و مکان و زمان می‌کشاند. تباهی انسان مگر جز به خاطر انسان بودنش است؟ انسان بودن بختی بود و بدبختی‌ای برای همه‌ی هوش‌هایی که قرار بود و یا قرار شد نام انسان بر خود بگیرند.

 

من انسانم، و خودم را می‌بینم که حیران ایستاده است و به آیینه نگاه می‌کند و می‌پرسد که، انسانم؟

و تاملی بر همه‌ی وجود‌ها. انسان و حیوان و نبات و صخره و هرآن‌چه که هست، بوده، خواهد بود. همه را در نظر گرفتن برای لحظه‌ای. چشم‌پوشی از زمان گذشته و آینده. همه را در یک خط در نظر گرفتن. هرآن‌چه که هست و بود و خواهد بود در یک خط. همه‌ی وجودها. به چه معناست؟ همه هستیم و همه به فراخور خود، بهره‌ای از فهم. هوش.

 

من انسانم، به گاه آمده‌ام؟

تویی که می‌خوانی، به گاه آمده‌ای؟ به هر روی، آمده‌ای و منکر نتوانی بود. وجود داری و هرچند بی‌بختی باشد، اما هستی. و تو بر این هست، حقی داری. و اختیار هم که داری. تو هستی که تصمیم خواهی‌ گرفت که بر این هست، چگونه فرود بیایی. اما هست‌های دیگری هم هستند. حق تقدم همیشه باید رعایت شود.

حکم کلی وجود دارد؟ به من باشد، خیر. تو هستی و هست‌ات مقدم بر توست. هست بودن پیرامون، مقدم است بر هست بودن تو. هست پیرامون است که تو را قالب می‌نهد، و سپس آن‌گاه که قالب گرفتی و وجود یافتی، و سپس آن‌گاه که خود شدی، و سپس فهم بر هست بودنت گرفتی، و سپس شدی انسان، سپس اختیارت را، بی‌ چشم‌پوشی از هست پیرامون، به کار گیر و شو آن‌چه که نخست، می‌توانی، دوم، می‌خواهی. و سپس آن‌چه را که در دل داری و توانمند بر پیروزی بر هست پیرامون نمی‌بینی‌اش، به یاد آور و تلاشت را در سخن به کار گیر و تلاش کن که قالبی نرم از سخن برای پیرامونت ایجاد کنی. ایجاد که کردی، ثبتش که کردی، دیگران شاید نگاهشان به قالبت بر خورد و اگر اندکی تامل کنند، شاید که بخت با تو باشد، و قالبت، بخت ذوب و بسط و گسترش گیرد و شود بخشی از هست پیرامون. آن‌گاه، شرایط برای هست‌های دیگری که بناست به هستی پاگذارند، کمی بهتر شده و البت این مشروط بدان است که آن‌ هست‌های آتی، خواهند شبیه آن‌چه که تو خواهی و نه تناقضی از آن را.



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

و گه‌گاهی دو خط شعری

چهارشنبه 5 اسفند 1388  09:21 ب.ظ


دوستم پرسید:

ـ آرزویت چیست؟

گفتم:

ـ هیچ.

و چرا نگفتم آرامش؟ نمی‌دانم. چقدر در این روزها با خود گفته‌ام که آرامش چقدر خواستنی‌ است. و حال که آمده‌ام تا حسش کنم و دوست دارم با تمام وجود لمسش کنم، گویی دارد باز، آرام‌آرام از من دور می‌شود.

از خودم می‌پرسم:

ـ چه‌ات شده؟

می‌گویم:
ـ نمی‌دانم.

ـ تو خودت را نمی‌دانی؟

ـ نه... نمی‌دانم، شاید... شاید دارم از خودم فرار می‌کنم. شاید دارم تلاش می‌کنم که آرامش بیافرینم. چرا نمی‌خواهد آرامش بیاید؟ چرا مجبور می‌شوم چنین کنم؟ این چه تقدیری است؟

ـ مشکل‌ات چیست؟

ـ نمی‌دانم. گرفتار سردرگمی شده‌ام باز. می‌ترسم بگویمش.... گویی دلم شانه‌ای می‌خواهد باز. آن یکی سرنوشت، آن یکی پایان برایش گویی بس نبود. گویی مرض دارد.

ـ چرا به دل‌ات فحش می‌دهی؟ مگر دل‌ات از تو جداست؟ مگر فرد دیگری آن تو تملک دارد و آن دل مال پسری دیگر است مگر؟

ـ نه... نه. نمی‌دانم. تو چه می‌گویی دیگر این‌جا؟ همین تو هستی که مرا بدین سردرگمی و ترس و واهمه انداخته‌ای. چرا هی ندا سر می‌دهی و فریاد برمی‌آوری که چه‌ات شده؟ بگذار در جهل ندانی خود بمانم. تو را به چه کار؟

ـ مرا نمی‌توانی برانی. حقیقت را داری از خود می‌رانی و بدان که بهایش گزاف است. این کار را خودت هم قبول نداری، چطور از من می‌خواهی‌اش؟ کجا بروم؟ و رفتن من، می‌دانی چه‌ها را با خود خواهد برد؟ شاید برای همیشه.

ـ پاسخ‌ات هم چونان وجودت کاردی است بر هستی‌ام.

ـ نمی‌فهمی چه می‌گویی. از فرط استیصال داری بنیان‌های خود را از بن، دچار لرزه می‌کنی. پسر! با خودت رک و راست باش. چرا نمی‌خواهی بگویی‌اش؟

ـ من تازه از آن‌ سرزمین برزخی بیرون آمده‌ام. نه می‌خواهم وارد برزخ کناری‌اش شوم، و نه می‌خواهم... و چه را نمی‌خواهم؟

ـ چه را می‌خواهی؟

ـ چه می‌خواهم...؟

ـ شنیدم که گفتی خودآزاری. هه! می‌دانستم که این را می‌گویی. تو اگر می‌خواهی، این اسمش را بگذار. اما شاید آن‌طور که تو می‌گویی نیست. شاید خودآزاری نیست، نظرت چیست؟

ـ من را می‌خواهی به مباحثه بکشانی و از بحث غریزه مجابم کنی. می‌دانم. بارها با این حربه‌ات متقاعد شده‌ام.

ـ خوب، مگر جز واقعیت است؟

ـ نمی‌دانم. شاید جز واقعیت نباشد. شاید من به راستی نیاز دارم تا کسی را دوست داشته باشم، اما این همه آدم دور و برم که همگی تک هستند. چرا آن‌ها نباید آن‌طور باشند؟
ـ تو از کجا می‌دانی که آن‌ها در این کشاکش درونی نیستند؟ تو از کجا می‌دانی که آن‌ها یا خیلی‌ از آن‌ها با تو متفاوت در احساسات نیستند؟

ـ باز هم حق را به تو می‌دهم. اما من آرامش می‌خواهم. نمی‌خواهم در آن کشاکش باشم. نمی‌خواهم کسی را دوست داشته باشم و همه‌اش به این فکر کنم که چه خواهد شد و این چه خواهد شدها و این آیا این‌طور خواهد شدها و این ای‌کاش‌های لعنتی و هزار و هزاری که سال‌ها تجربه‌اش کردم را نمی‌خواهم. توضیحش بدین آسانی بود. می‌فهمی؟ می‌خواهم مدتی خودم باشم و تنها.

ـ نمی‌شود. کشاکش درونی داری و راه گریز نیست، هست؟
ـ نمی‌دانم. اما تو می‌خواهی بگویی که خودم را گول نزنم. باشد. باشد. اما با که؟ با که باشم؟

ـ یعنی می‌خواهی بگویی کسی را نمی‌شناسی و مد نظرت نداری؟

ـ بلی. این را می‌خواهم بگویم.

ـ چون شاید گذر آشنایی روزی بدین‌جا افتد، این را می‌گویی...

ـ لعنتی، تو که از من خبر داری. چرا این‌طور به حرفم می‌کشی؟ چرا باید چیزی که برایت واضح هست را توضیح بدهم؟

ـ باشد. قبول. بگرد و کسی را بیاب.

ـ که را؟ مگر من نمردم تنها به خاطر تفاوت‌ها؟ مگر نمردم به خاطر عشقی نادرست؟

ـ مرا هم به سردرگمی می‌اندازی.

ـ معلوم است. تو هر که هستی، هر چه هستی، تنها از موضع عقل و غریزه حرف می‌زنی....

ـ کافی نیست برای همه‌ی مسائل زندگی‌ات؟

ـ نه. کافی نیست. تو نمی‌فهمی. مگر نمی‌بینی که گیج شده‌ای؟ کجا می‌لنگد؟

ـ نمی‌دانم.

ـ بله. نمی‌دانی. نمی‌دانی کجا می‌لنگد. مگر من می‌دانم؟ جدال من با تو در چیست این‌جا؟
ـ حوصله ندارم برایت بگویمش. دور نشویم. راه درست را بگیر و برو.

ـ راه درست را از کجا بیابم آخر؟

ـ این را هم من به تو نشان دهم؟

ـ پس که نشان دهد؟ اگر می‌دانستم که روزها دارم بدین فکر می‌کنم، می‌یافتمش.

ـ گمان ببر یافتی‌اش.. چه

ـ گمان نمی‌برم. می‌دانم می‌خواهی چه بگویی.

ـ خوب جز حقیقت

ـ بس کن. چه جز حقیقت نیست؟ ترس من؟ خوب که چه؟ هان؟........ دنبال آرامشم. حق من نیست آیا؟

ـ شاید حق‌ات نباشد. شاید سزاوارش نیستی.

ـ چرا؟

ـ وجودت. ویژگی‌هایت. هر دلیل ابلهانه‌ی دیگری نیز ممکن است علتش باشد یا نباشد. آرامش را نخواهی دید. مگر لحظاتی هر چند اندک. اگر بخواهی به دنبالش باشی، شاید اسیر مرداب قهقرا شوی. و غرق و فرو و آغاز مرگ دوباره. می‌خواهی‌اش؟

ـ نه.

ـ چرا هیچ نمی‌گویی؟

ـ چه بگویم. خسته‌ام پسر. یک ماه شده؟

ـ بیشتر است. بیشتر.

ـ ........

ـ پسر! ببین.... تو... هر جایی از وجودت که هست.... ژرفنایش یا پوسته‌ و سطحش.... هرجایش که باشد... تنی را می‌خواهی مانند خودت.... کسی که بتوانی دستانش را بگیری و یک بار و پیوسته برای همه‌ی لحظات وجودت و وجودش، آن چیزی را که می‌دانی خودت، به او بدهی و هر دو از با هم بودن زندگی‌ها برید. درست؟
ـ درست.

ـ پس نمی‌توانی منکرش شوی. منکر این خواستی که حالا در هر جایی از دلت ممکن است باشد، شوی. درست؟

ـ مرگ بر تو. درست.

ـ مرگ بر من! می‌دانم. از تو زیرک‌ترم. به زعم خودت نمی‌توانی منکرش شوی و از طرفی

ـ نه از طرفی. تمام خواستم همین‌ است.

ـ یا بهتر است بگویی، تمام آن‌چه که در ظاهر می‌خواهی و آرزویش را داری، آرامش است. درست؟

ـ بله.

ـ و نمی‌خواهی هیچ دردسر بزرگی مخل آسایش و آرامش‌ات شود.

ـ دقیقاً.

ـ و برای همین هم، می‌ترسی که تصمیم بگیری کسی را دوست داشته باشی.

ـ نه فقط برای همین. هرچند این هم هست، اما شاید بیشتر یا شاید هم، همه‌ی ترسم از این است که آن کس، اشتباهی دوباره شود برایم. می‌ترسم که شود .... شود .... شود فرسخ‌ها فرق و تفاوت. و شود رابطه‌ای یک‌طرفه. من به دنبال او و او از من نه گریزان، اما بی‌میل. نظاره‌گر دست و پا زدنم برای خروج از مرداب. تلاش برای گرفتن دستش، دستش را می‌گیرم، اما زوری هم می‌زند که مرا به بیرون آورد؟
ـ‌ ترس‌ات را دوست دارم. می‌فهم‌ات. اما چه کارش می‌خواهی بکنی؟ آن چیزی که در ذهنت است؟
ـ بله. همین.

ـ می‌توانی تا آن زمان صبر کنی؟
ـ نمی‌دانم.

ـ اگر کس دیگری شد که برایش تو اشتباهی بودی چه؟
ـ نمی‌دانم.

ـ اگر آن کس صبر و قرارت را برد چه؟

ـ نمی‌دانم.

ـ این نمی‌دانم‌ها هر کسی را نابود نمی‌کند؟

ـ نمی‌دانم.

ـ پس چه می‌دانی؟

ـ این را می‌دانم که آرامش ندارم.

ـ تکلیفت چیست؟

ـ چه می‌دانم.

ـ فردایت؟

ـ نمی‌دانم.

ـ آرزوهایت؟

ـ بر باد.

ـ خواسته‌هایت؟

ـ بی‌اهمیت.

ـ زندگی‌ات؟

ـ تمامش کن دیگر.



نوشته شده توسط: پسر آندرومدایی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:2  
  • 1  
  • 2